انواع مرگ ها!

 


مرگ و اجل!
اجل لحظه و زمانی است که با آمدن آن مرگ رقم می خورد پس در اصل لغت و اصطلاح مرگ و اجل کاملاً یکی نیستند بلکه یک ظرافتی در معنای آن ها وجود دارد. امّا هر کدام از مرگ و اجل نیز انواعی دارند که بررسی آن ها به صورت مفصل و دقیق سبب می شود مرگ شناسی تحقق یابد!

 

انواع مرگ ها!
به عقیده عالمان و فیلسوفان مرگ انسان و جدایی روح از بدن به دو صورت واقع می شود:
مرگ به صورت کلی به مرگ طبیعی و مرگ با حادثه اتفاقی (مرگ اخترامی) صورت می گیرد. مرگ طبیعی بر خلاف نامش مرگی است که تنها در زندگی برخی از افراد اتفاق می افتد! و اکثر مردم به مرگ اخترامی می میرند!
در این صورت بدن بر اساس اختلالاتی نظیر مرض و یا تصادف و مانند آن شایستگی خود را برای همراهی با روح از دست می دهد، در این حالت، روح دیگر نمی تواند بدن را به کار گیرد و از آن برای انجام پاره ای افعال خود بهره گیرد؛ بنا بر این از بدن جدا می شود و مرگ رخ می دهد که از این نوع مرگ به مرگ اخترامی یاد می شود.
گفتنی است که در مرگ اخترامی و نا به هنگام گرچه بدن و قوای بدن توان عمل دارند و می‌تواند در خدمت روح باشند و روح به وسیله آنها کارش را انجام دهد، ولی بر اثر پیشامد سانحه نظیر امراض گوناگون و یا تصادفات، ابزار کار روح که بدن و قوای بدن است، می‌شکند و روح نمی‌تواند از آنها استفاده کند.(صدرالمتألهین، اسفار اربعه، نشر دار الاحیا التراث العربی، بیروت، بی تا، ج 9، ص52)
در مرگ اخترامی بدن معیوب می شود و نفس نمی تواند در آن بماند به همین دلیل از آن خارج می شود. امّا در مرگ طبیعی روح به فعلیت کامل خود می رسد و کمالاتش به نهایت می رسد از این رو بدن دیگر نمی تواند روح را همراهی کند پس میان روح و جسم جدایی می افتد و مرگ تحقق می یابد، مثل یک میوه رسیده که با یک دست زدن از شاخه جدا می شود.
اصل و طبیعت روح و جسم آن چنان که خداوند متعال آن ها را قرار داده است بایستی مرگ به صورت طبیعی برای همگان رخ دهد امّا در اکثر موارد پیش از آنکه روح به تکامل نهایی برسد این جسم است که دیگر نمی تواند او را همراهی کند و به علت ضعف و عیب، روح و جسم از هم جدا شده و مرگ تحقق می یابد که دیگر مرگ طبیعی نیست بلکه مرگ اخترامی است.
در لوح محفوظ الهی میزان عمر و زمان مرگ(اجل حتمی و معلق) دقیقاً مشخص شده است ولی قبل از فرا رسیدن آن اجل حتمی که برای کوچ آدم ها به سرای آخرت است اکثر مردم در اثر اجل های معلّق می میرند!

 

اجل های مختلف ما!

اجل نیز انواع دارد: اجل حتمی و اجل معلّق. اجل حتمی بر اساس قضا و قدر حتمی رقم می خورد و دیگر در آن هیچ زمان و لحظه ای جلو و عقب نمی شود. این اجل وقتی برای کسی فرا برسد او بدون هیچ درنگ و تأملّی می میرد! امّا اجل معلّق اجلی است بر اساس قضا و قدر مشروط که متوقف بر شروط متفاوتی است. در واقع براساس قضا و قدر غیر حتمی است و علت فرا رسیدن آن عدم کامل شدن علل است. براساس معارف ما باز هم اکثر مرگ ها بر اساس اجل های معلّق است تا اجل های حتمی!

اجل های معلّق!
در لوح محفوظ الهی میزان عمر و زمان مرگ(اجل معلق) دقیقاً مشخص شده است ولی قبل از فرا رسیدن آن اجل حتمی که برای کوچ آدم ها به سرای آخرت است اکثر مردم در اثر اجل های معلّق می میرند! اجل معلّق اجلی است که زمان مرگ را به تأخیر می اندازد و یا آن را جلو می اندازد. براساس روایات معصومین (علیهم السلام) اکثر مردم در اثر گناهان و نیز ترک صله ی رحم اجل های معلّق را برای خودشان می آورند و به مرگ های زودتری از اجل حتمی خویش می میرند.

 

اجل های معلّق امتداد دهنده!
بر اساس آموزه های دینی برخی از دستورات نیز وجود دارد که عمر را طولانی می کند مثل صله ی ارحام و یا عدم گناه کردن و یا دستگیری از یتیمان و فقرا و بسیاری موارد دیگر که اجل های معلّق را به تعویق می اندازند و عمر را طولانی تر از اجل حتمی می گردانند. بنابراین باید دانست گرچه در یک نگاه عمر هر کسی ثابت است ولی می توان با برخی از اعمال آن را طولانی تر و یا کوتاهتر نمود! حال تصمیم با خودتان است! می خواهید عمرتان را طولانی کنید و یا کوتاه!
در مرگ طبیعی روح به فعلیت کامل خود می رسد و کمالاتش به نهایت می رسد از این رو بدن دیگر نمی تواند روح را همراهی کند پس میان روح و جسم جدایی می افتد و مرگ تحقق می یابد، مثل یک میوه رسیده که با یک دست زدن از شاخه جدا می شود

 

ارتباط اجل و مرگ!
پس از ذکر انواع اجل ها و مرگ ها شاید بد نباشد تأملی نیز در نحوه ی ارتباط مرگ و اجل داشته باشیم. اساساً براساس اجل حتمی مرگ طبیعی رخ خواهد داد. چرا که در قضا و قدر حتمی هر کس ظرفیت روح و جسم او برای به تکامل نهایی رسیدن منظور گردیده است. امّا اجل های معلّق که به ناگاه فرا می رسند و مرگ را تحقق می بخشند مرگی از نوع اخترامی را رقم می زنند. مرگ اخترامی که در اثر قضا و قدرهای مشروط به اعمال ما رقم خورده اند.

سخن پایانی...
نباید فراموش کرد که بر اساس آنچه معصوم (علیه السلام) فرموده است بیشتر در اثر گناه عمرها کم می شود و افراد می میرند! مراقب اعمالمان باشیم تا اجل های معلّق به سراغ ما نیایند! و این نیست جز آنچه که یکی از اثرات مرگ شناسی اثر تربیتی و اخلاقی آن است که رفتارمان را اصلاح خواهد کرد. إن شاء الله

 

 

 

خلاقیت عقل در جهان روحی

 

 

علم روحي جديد و شواهد بسياري اقامه نموده مبني بر اينكه عقل مستقيما" در ماده اثر مي گذارد و اين مسئله امروز يك حقيقت علمي و مسلم مي باشد.زيرا درجهان ارواح ميزان اين اثر زياد تر مي باشد.بنابراين در جهان روحي عقل مستقيما" در جسد اثيري كه از حيث رقت و لطافت نسبت به جسد فيزيكي در درجه بالاتر قرار گرفته اثر ميگذارد.

 

پس عقل در جهان ارواح به جسد اثيري همان شكلي را ميدهد كه منطبق با متقضاي آن محيط باشد.

 

همانطوري كه ما در روي زمين با شكل خاصي كه جسد اثيري به خود گرفته است شناخته مي شويم.در جهان ارواح هم جسد اثيري با همان شكل ساخته مي شود.كه عقل به وي داده است.پس عقل جوان يعني عقلي كه به واسطه خلاص شدن از قيد جسد و نيرو گرفتن از عالم روحي به حد رشد نيروي خود رسيده و در عالم روح به جسد اثيري همان نيروئي را ميدهد(نيروي فعاله) كه در سير آن جسد اثيري به سوي ابديت در فضاي بيكران هستي لازم دارد.يعني متناسب با رشد و تكامل عقل جسد اثيري هم براي سير به عوالم بالاتر تحول پيدا ميكند.البته با نيروي محركه اي كه عقل مي سازد.

 

پس شكل خارجي انسان در عالم روحي بر حسب ظهور خاطراتي است كه آن خاطرات از طريق عقل در جسد اثيري عمل ميكند.زيرا اغلب ارواح هنگام آمدن به عالم زميني با استفاده از نيروي عقل كه خاطرات زميني در آن متمركز بوده امواج خود را پائين مي آورند يعني زنده شدن خاطرات زميني در عقل خودآگاه آنها  .ارواح ترجيح مي دهند كه با همان شكل قديمي كه در روي زمين داشته اند ظاهر شوند تا حاضرين در جلسه ارتباط بتوانند آنها را بشناسند.

 

اما هنگان برگشتن به جهان اثيري(روحي) با كمك عقل آن شكل زميني را از خود دور مي كنند.چون اين كار براي آنها زحمتي ندارد.باز هم همانطور است كه ارواح مي خواهند در لوح حساس خود را به مردم زميني نشان دهند و يا اينكه در جلسه ارتباط براي شناساندن شخصيت خويش به ديگراني كه آنها را قبلا مي شناخته اند.تجسد مادي بخود مي گيرند.

.پس آيا اين تغير شكل از جانب ارواح هنگام لزوم امكان دارد.يا همه اينها صرف خيال هستند؟

 

براي اثبات اين حقيقت مي گوييم تجسم اخلاق كه محل واقعي آن عمل مي باشد.يعني اخلاق و رفتار دائمي هر شخصي جمال واقعي آن شخص را در مرحله عقل باطن تشكيل مي دهد همان اخلاق پنهان شده در عقل است كه جمال حقيقي انسان را در جهان ارواح در قالب جسد اثيري ظاهر مي سازد.آن وقت عقل همان جمال را براي همان جسد اثيري بطور جاودانه تجلي مي دهد.

 

در مقابل تاثير عقل در جمال اخلاقي هيچ مانعي جر قوه حافظه وجود ندارد.

 

چون آن جمال اخلاقي مركز نيروي ذاكره عقل مي باشد و آن ذاكره در اين جهان ماده بطور خود آگاه عمل نمي كند.يعني همه آنچه را كه دارد نمي تواند يك دفعه ظاهر كند.ولي در جهان روحي كه عقل از قيد و بند جسد مادي خلاص شده و ذاكره هم توانسته همه مكنونات خود را ظاهر سازد لذا عقل همان جمال را به جسد اثيري ميدهد پس در واقع در جهان اثيري همان شكلي كه انسان دارد و بطور كامل از جمال اخلاقي ظاهر شده مي تواند همه عواطف و احساسات آن شخص را نشان دهد.يعني همان شكل با زبان حال شخصيت واقعي ان انسان را نشان مي دهد.وقتي كه در آن مشاعر و عواطف بتدريج تطوري حاصل شود.طبعا" در آن جمال اثيري هم تغيير و تحولي پديد خواهد آمد.يعني عقل خودآگاه در اثر تحولي كه برايش پديد آمد جمال ديگري براي آن جسد اثيري كه لطيف تر از جمال قبلي است ظاهر مي كند و روح با آن شكل و جمال جديد آماده انتقال به جهان بالاتري مي گردد پس مسلم شد كه در جهان ارواح امكان ندارد جسد اثيري مشاعر و عواطفي را به خود نسبت دهد كه قبلا" مالك آن نبوده است.به همين مناسبت است كه گفته اند:عالم ارواح بر خلاف عالم زميني جهان شهود است.زيرا آدمي در زندگي زميني ميتواند بعضي عواطف و مشاعري را از خود بروز دهد كه در عقل باطن او نيست چون جهان زميني جهان تجلي همه عقل باطن كه شخصيت آدمي در آنجا شكل ميگيرد نمي باشد بلكه روي آن را مقداري پوششهاي مادي پوشانده حتي طوري است كه خود آدمي هم به همه آن چيزهائي كه درضمير ناخودآگاه خود يعني در عقل باطنش هست آگاهي كامل ندارد.اما وقتي كه شخص به جهان ارواح منتقل شده عقل باطن از قيد و بند پوششهاي مادي بيرون آمده يكجا مي شود نيروي ذاكره آن شخص به دستور عقل آن جمال عقلي (شخصيت واقعي)روح را ظاهر ميكند و آدمي در جهان اثيري با همان شكل اخلاقي و ملكات نفساني شناخته ميشود

 
 
 

شرایط لازم برای ارتباط با ارواح

 
 
ارتباط با ارواح به روش بيهوشي مديومي شرايط و قوانين زيادي دارد كه به اعتراف علماي روحي تاكنون علم موفق به كشف و شناخت آنها نشده است.البته انسان با رياضت صحيح و تزكيه نفس و صفاي باطن ميتواند به مقامي برسد كه بدون واسطه با ارواح ارتباط برقرار کند چنان كه اين حالات را در زندگي و سير انسان هاي عارف و الهي ميبينيم.
 
اما شرايط و ويژگي هايي كه در ارتباط روحي از طريق بيهوشي مديومي تجربه و تحصيل شده و لازم است رعايت گردد عبارت اند از:
 
1-وجود مديوم يا واسطه كه از تواناي و قابليت بالايي برخوردار باشد.
 
2-ميگويند در جسم مديوم مقدار زيادي از ماده اكتوپلاسم يا تليپلاسم موجود ميباشد.اين ماده به ارواح قدرت خواهد ميدهد تا با استفاده از آن دستگاه صوتي (دهان.گلو و زبان)خود را كمي غليظ تر كرده و به شكل دهان و زبان و گلوي ما در آورند تا براي زنده هاي زميني امواج صوتي توليد كنند.
 
علماي علم روحي ميگويند:به تحقيث ثابت شده كه بيشتر مردم به اختلاف درجات داراي صفات مديومي هستند و اين اختلاف هم به واسطه كمي و يا زيادي ماده((اكتوپلاسم))در بدن آنها ميباشد.
 
2-در شب و تاريكي :زيرا چراغ كم نور خصوصا" نور قرمز خيلي كم .
 
3-توافق فكري و اعتقادي ميان حاضرين در جلسه و فرد راهنما و داشتن صفاي باطن
 
عده اي گفته اند براي ايجاد توافق فكري بهترين چيز امواج موسيقي است آن هم سرودهاي ديني
 
4-مداومت در انجام كار جهت تشخيص و تطبيق صداها
 
5-خواندن ذكرهاي مخصوص(مثل دعا و فاتحه)
 
6-خواندن سرودهاي ديني جهت ايجاد حالات موافق بين حاضرين
 
7-روح طالب ارتباط حضور در جلسه را اراده كند
 
8-انتخاب مكاني مناسب كه به دور از جنجال و شلوغي باشد
 
9-حضور راهنمايي دقيق و هماهنگ امور
 
 
 
تفاوت خواب مغناطيسي با عمل مديومي
 
علماي علم روحي بين خواب مغناطيسي (هيپنوتيزم)و عمل مديوم هاي روحي (كه در ارتباط با ارواح به عنوان واسطه مورد استفاده قرار ميگيرند)فرق هايي را قايل شده اند.اگر چه هم در خواب مغناطيسي و هم در ارتباط با ارواح فرد مديوم و فرد خواب شونده.هر دو به نوعي بي حس و بي اراده و بي حركت مي شوند و تحت تاثير عامل و فاعل اين كار قرار مي گيرند ولي بين اين دو روش تفاوت هايي وجود دارد مانند:
 
1-درخواب مغناطيسي روح خواب شونده ازجسدش جدا نمي شود ولي در عمل مديومي روح فرد از بدنش به طور موقت جدا مي شود-البته نه به طور كامل بلكه تارهاي حياتي اثيري به بدن مديوم اتصال دارد)
 
برخي نيز قائلند كه در خواب مغناطيسي عمل برون فكني روح (جدايي روح از بدن)صورت ميگيرد .
 
2-خوب مغناطيسي .انتقال ((اثر)) روح و فكر و نگاه و تلقين خواب كننده به روح و عقل و اراده و فكر خواب شونده است.ولي درارتباط مديومي ((خود))روح ارتباط گيرنده-تا حدودي -متاثر از روح واسطه گر است و روح اراده و فكر خود را به مديوم تحميل مي كند.
 
3-خواب مغناطيسي فيزيكي است.ولي خواب مديوم ها عقلي است.بعني در خواب مغناطيسي فرد هيچ گونه آگاهي از اطراف خود ندارد.ولي در خواب مديومي چنين نيست و عقل او از عقل موجود مجرد از جسد متاثر مي گردد.
 
البته عده اي ميگويند:در خواي مغناطيسي (هيپنوتيزم)نيروي درك و ديد و شنوايي انسان قوي ميشود به حدي كه ميتواند جاهاي دور را ببيند و يا صدا هاي آن را بشنود.
 
به هر حال هر دو(چه در خواب مصنوعي و مغناطيسي و چه در ارتباط مديومي)حالت تسليم و تاثير پذيري به اراده روح وجود دارد و هر دو نوعي حالت بيهوشي و عدم درك و احساس ارادي را دارا مي باشند.علماي روحي مي گويند:آثار و ظواهري كه توسط مديوم نمايان مي شود نه تنها در اختيار هيچ كس بلكه در اختيار مديوم ها هم نيست و آنان به علت چگونگي و اوقات آن آگاهي ندارند كه چگونه آثار مديومي در آنان موقعي شديد و گاهي ضعيف و نابود مي شود.لذا در علم روح شناسي ظواهر مديومي به امور نا شناخته فوق ناشناخته و فوق عادي تعبير شده است.يعني آثار و ظهوراتي كه حواس مادي انسان از درك آنها عاجر و ناتوان بوده و افراد عادي نمي توانند از خود چنين ظواهري را بروز دهند.
 
علامه حسن زاده آملي در وجه تشابه خواب مغناطيسي(هيپنوتيزم) با خواب طبيعي فرموده اند
 
((تنويم مغناطيسي و نوم هر دو از يك اصل منشعب اند و آن در حقيقت .انصراف و تعطيل حواس ظاهر از تصرف و دست در كار بودن به اين نشاء از طبيعت است))
 
 
 
چگونگي آگاهي ارواح از جلسه ارتباط
 
درباره اينكه ارواح چگونه متوجه ارتباط مي شوند و از دعوت خود آگاهي مي يابند؟ارواح داراي درجات و مراتبي هستند و به اقسامي تقسيم مي شوند و ارواح ما فوق از ارواح ما تحت خود مي خواهند با زميني ها ارتباط بگيرند.آنها پس از گرفتن ارتباط با زمين به ارواح ما فوق خود خبر ميدهند آنگاه ارواحي كه مي خواهند با زميني ها حرف بزنند به طرف زمين (به سمت جلسه)سرازير و به كمك ماده((اكتوپلاسم)) كه از مديوم اخذ مي كنند و با مخلوط كردن آن با ((ماده اثيري))خود امواج و اصوات قابل درك توليد ميكنند
 
و عده اي گفته اند:ارواح به وسيله ارتعاش اوماج و شنيدن صداي فكر ارتباط گيرندگان و احساس حركت و تكان در فكر خود از صدا و نيت ارتباط گيرندگان آگاه شده و به سمت همان نقطه جذب مي شوند كما اين كه ارواح به اين طريق از حضور زيارت كنندگان قبور خود و يا كساني كه براي آنان فاتحه و دعا مي خوانند آگاهي مي يابند.
 
در روايات اسلامي به آگاهي ارواح از زيارت كنندگان قبور اشاره شده كه ارواح در هر كجا كه باشند با داشتن اشعه علميه(مانند اشعه خورشيد)كه متصل به قبورشان است از حضور بازماندگان در كنار قبور خود آگاهي مي يابند.
 
 
 
احضار ارواح يا ارتباط با ارواح؟
 
چون ما نميتوانيم ارواح را احضار و با آنها به طور مستقيم ارتباط برقرار نماييم شخص را به عنوان واسطه(مديوم)براي اين كار قرار ميدهيم.
 
يعني خود ارواح خواهان ارتباط با انسان هاي زميني از طريق مديوم نيستند.بلكه اين ما هستيم كه با تشكيل جلسه ارتباط روحي اقدام به اين كار مي كنيم.و در حقيقت و با آنها ارتباط برقرار ميكنيم.و لذا اگر چه كلمه(اسپريتيسم)در ظاهر به معناي احضار ارواح نباشد ولي به هر حال نتيجه و هدف آن احضار و سپس ارتباط با ارواح است.
حضور روح در جلسه ارتباط منوط به ظروف و درجات و عواملي است كه روح در آن قرار دارد و ثانيا" در پذيرش دعوت احضار كنندگان كاملا آزاد است نه مجبور

 

 

 

اکتو پلاسم چیست؟

 
 
چون ارواح موجودات مجرد و نوراني هستند براي برقراري ارتباط با زميني ها و ظهور اعمال خود نياز به واسطه و مديوم دارند و از ماده اكتوپلاسم او استفاده مي كنند.
 
حكما گفته اند روحي انساني اگر چه در ذات مجرد و مستقل از ماده و احكام آن است ولي در مقام فعل نيازمند به ماده است و براي انجام فعل و ظهورات روحي به اسباب و وسايل مادي نياز دارد به طور مثال براي ديدن نياز به چشم و براي شنيدن نياز به گوش و براي برداشتن نياز به دست دارد لذا بدن و اعضاي عنصري آن بازار و وسايل روح شمرده مي شوند و اين تا زماني است كه روح در دنيا در جسم مادي خود قرار دارد اما پس از مرگ و جدايي از بدن مادي وارد بدن مثالي برزخي يا بدن اثيري خود مي شوند كه متناسب با آن عالم با همين بدن كارهاي خود را انجام ميدهند ولي براي ارتباط با زميني ها به هنگام روش مديومي بنا بر گفته علماي علم روحي-از ماده اكتوپلاسم استفاده ميكند
 
(ectoplasm
 
اما اينكه اكتوپلاسم چيست و چه نقشي در ارتباط با ارواح دارد بايد گفت:اكتوپلاسم-كه گاهي به آن((سيكوپلاسم))يعني پلاسماي روح گفته مي شود-ماده اي است كه در بدن مديوم و يا به تعبير دقيق تر در بدن انسان هاي زنده وجود دارد كه علما آن را يكي از ظواهر فيزيكي مديوم مي دانند.اين واژه براي نخستين بار در سال 1894م.از سوي ((چالز ريچت))(روان شناس فرانسوي)مطرح شد.
 
علماي روحي ميگويند:ارواح با عاريت گرفتن اين ماده و مخلوط كرده آن با ((ماده اثيري))كه با خود دارند ميتوانند ظهورات و سخنان خود را به زنده ها منتقل كنند و با آنها ارتباط برقرار نمايند يعني به طور موقت براي خود حالت زميني و حسي به وجود مي آورند.
 
علماي روحي اكتوپلاسم را حلقه ارتباط ميان روح متكلم و اعضاي صوتي مديوم مي دانند درباره خصوصيان و ويژگي هاي اين ماده گفته اند:
 
(اكتوپلاسم ماده مخصوصي است كه قابليت شكل گرفتن و رنگ پذيري مختلف دارد.رنگ آن در ميان رنگ هاي سفيد و خاكستري و سياه جريان دارد.از حيث غلظت بخار آب و يا حباب ها و كف ها است.از لحاظ سفت و محكم بودن چنان است كه گاهي ارواح مي توانند به وسيله آن جسم سخت و سنگين (مانند ميز غذا خوري)را بلند كنند.هنگام خارج شدن ار جسم مديوم به شكل دود غليظ ديده ميشود سپس بر حسب هدفي كه ارواح مي خواهند شكل مي گيرد و سفت ميشود.زمان مناسب بيرون كردن اكتوپلاسم از بدن مديوم ها تاريكي شب و يا در نور تيره مي باشد.عمل برگردانيدن آن ماده به بدن مديوم ها بايد در تاريكي مطلق و يا روشنايي قرمز انجام گيرد و در غير اين صورت براي مديوم ضرر جسمي دارد و حتي منجر به مرگ او ميگردد(البته ميگويند كه ماده اكتوپلاسم بر اثر نور سفيد ناپديد ميشود و بلافاصله به داخل بدن مديوم باز ميگردد)
 
ماده اكتوپلاسم به طور معمول از منافذ جسم مديوم مانند دهان .بيني.گوشها و احيانا از سوراخ هاي زير پوست بدن و پاهاي مديوم بيرون مي آيد ممكن است اكتوپلاسم هنگام خروج از بدن مديوم صدها شكل به خود بگيرد كه در كتاب هاي علم روحي شكل آن بيان شده است.اين ماده از قلب يا از بالاي كتف يا از پاهاي مديوم بيرون مي آيد.از تجزيه اين ماده معلوم شده كه تركيبي از ((كلريد سديم))و((فسفات كلسيوم))است.
 
در حقيقت اين ماده تا چه حد مي تواند چنين قدرتي را ايجاد نمايد و داراي چنان اثر و خاصيت عجيبي باشد؟
 
ميگوبند:ارواح ماده اكتوپلاسم را به دور دهان خود كه دهان اثيري است جمع ميكنند تا بتواند با زنده ها حرف بزند.البته ارواح از ماده اكتوپلاسم علاوه بر تجسد و شكل بخشيدن به اعضاي صوتي و ساير بدن خود براي انتقال و به حركت درآوردن اجسام فيزيكي نيز استفاده مي كنند.
 
علماي روحي ميگويند:
 
فرق مهمي كه ميان حرف زدن ما و حرف زدن ارواح هست اين است كه همه اين كارها را ارواح در ماده اثيري كه لطيف تر از حيث تكوين و وسيع تر از حيث امواج است انجام ميدهند.بنابراين دستگاه صوتي اثيري آنها مي تواند در عالم روحي خود عمل كند.ولي در عالم ما نميتواند عمل كند چون قسمت هاي اعضاي صوتي ارواح از حيث لطافت طوري است كه نميتواند هواي سنگين جهان ما را به حركت در آورد(چون سرعت حركت امواج اثيري آنها خيلي بالاتر از سرعت حركت امواج فيزيكي ما است.)بنابراين بايد حالت جديدي در دستگاه صوتي آنها به وجود آيد كه ارتعاشات امواج آنها را كند تر و مناسب تر با ارتعاشات امواج فيزيكي ما بكند.
 
اين امر به وسيله مديوم و ماده اكتوپلاسم موجود در بدن او تحقق مي يابد.
 
همچنين علماي علم روحي معتقدند كه در بين ارواح-ارواح شيميدان وجود دارند كه كار ارتباط و گفتگو بين ارواح و زميني ها را برقرار مي سازند.آنها ماده اكتوپلاسم را با موادي كه آنها نزد خود دارند(يعني ماده اثيري)مخلوط ميسازد و به وسيله آنها براي خود دست فيزيكي و نقاب مانندي شبيه دهان-حلقوم و ريتين درست مي كنند و آن را در وسط جلسه يا قسمتي از اتاق ميگذارند و سپس هر روحي كه بخواهد حرف بزند آن نقاب را به سر مي كشد.
 
اما سوالي كه جواب آن براي روح شناسان و معتقدان به ارتباط مديومي بسيار مشكل است اين است كه ارواح چگونه خود را با ماده اكتوپلاسم مي پوشانند و چگونه هم در آخر كار و پايان جلسه.آن را از خود دور مي سازند.
 
دانشمندروحي((آرثر فندلاي))با اعتراف به مشكل بودن حل اين سوال.پيش بيني كرده كه روزي خواهد رسيد كه چگونگي آن اعمال هم شناخته شود.
 
 
دلايل صحت ارتباط با ارواح با روش مديومي
 
1-شنيدن صداهاي زياد و هم زمان از ارواح مختلف آن هم از يك مديوم در يك جلسه ارتباط به طوري كه حتي مديوم نام و شغل و تن صداي آنها را قبلا نمي شناخت.و حتي برخي از علماي روحي تا 40 چهل صدا را در يك جلسه ارتباط نقل كردند.
 
((آرثر فندلاي))ميگويد((من در يك شب.در يك جلسه ارتباط با ارواح 30 سي صدا از اطراف شنيدم كه از حيث آهنگ و لهجه و تن صدا با هم اختلاف داشتند و نام هاي خود را مي گفتند.حتي مشاغل و مقامي را كه روي زمين داشتند اعلام كردند.
 
2-بيان مطالب علمي و عقلي كه مديوم در حال عادي قادر به بيان آنها نبود.و يا با الفاظ و زباني حرف مي زد كه مديوم قبلا به آنها آشنايي نداشت.
 
3-بيان مطالب سري و خصوصي كه فقط شخص ارتباط گيرنده (روح متوفي)از آن آگاهي داشت و شخص مديوم كاملا از آن بي خبر بود.
 
4-امتحان نمودن شخص مديوم به صداقت و امانت از طرق محتلف
 
5-شنيدن صدا از دهان مديوم بدون اين كه صدايي از ميان دو لب او بيرون آيد
 
6-كتابت و نوشتن ارواح با قلم بر روي كاغذ در روشنايي كامل و تطبيق آن با خط و امضاي زمان حيات آنها
 
7-عكس برداري با دوربين هاي مخصوص از طريق مديوم از شكل و صورت ارواح(البته در قالب بدن روحي و اثيري)و تطبيق آن با عكس هاي زمان حيات آنان كه كاملا شبيه و مطابق هم بودند.
 
8-تجسد و ظهور كامل يا بعضي از اعضاي روح(در بدن روحي)از طريق ماده ((اكتوپلاسم مديوم))كه مورد مشاهده حضار در جلسه قرار گرفت.
 
9-خبر از آينده و حوادثي كه اتفاق مي افتد.
 
10-حركت اشياء در جلسه روحي از جايي به جاي ديگر و يا كتابت مستقيم توسط ارواح بدون اين كه چيزي در اختيار مديوم باشد.
 
11-علاج بيماران به وسيله ارتباط مديومي
 
12-تغيرات جوي فضاي جلسه براي مديوم و حاضرين از حيث سرما و گرما بدون  آنكه شناختي از منشاي آن پيدا كنند.
 
13-علمايي كه به وسيله ارتباط با ارواح اطلاعات و معلوماتي بدست آوردند.اعتراف كرده اند كه قبلا به آنها آگاهي نداشتند.

 

 

 

سوالات در باره بعد از مرگ

 
 

   با اين كه ما قادر نيستيم كساني را كه درگذشته اند ببينيم ياصدايشان را بشنويم اما آنها مي توانند ما را ببينند و بشنوند. آنها ميتوانند افكار ما را بشنوند.زيرا كساني كه مرده مي ناميم ذهن هايي بدون جسم هستند و ذهن آنها ميتوانند با ذهن ما ارتباط برقرار كنند.آنها افكار ما را مي شنوند .بنابراين بايد مراقب افكار خود در مورد آنها باشيم

 
 
سوال دوم:
 
2- بهترين نوع مرگ چيست؟
 
دو نوع مرگ وجود دارد.مرگ طبيعي و آرام و مرگ هاي پريشان و غير طبيعي ست و اما اگر
مرگ طبيعي صورت هاي مختلفي دارد
 
با گذشت سال ها .همچنان كه انسان سالخورده مي شود.رگ هاي بدن انعطاف خود را از دست مي دهند .كار كرد قلب و فرستادن خود از مجراهاي كم انعطاف دشوار مي شود. در نتيجه گردش خود كند شده و اندام هاي مختلف بدن خون كافي-كه براي كاركرد صحيح آنها لازم است-دريافت نميكنند.بدين سان اندان هاي بدن دچار اختلال مي شوند و سيستم بدن از برخي كاركرد ها محروم مي گردد و در نهايت مرگ جسم روي مي دهد.اين نوع مرگ طبيعي است.
 
نوع ديگر مرگ-خونريزي مغزي نام دارد كه در آن يكي از مويرگ هاي مغزي ضعيف شده و
نمي تواند فشار خوني را كه قلب به مغز مي فرستد تحمل كند و در نتيجه آن مويرگ پاره ميشود اين امر سكته مغزي نام دارد و مرگ طبيعي محسوب مي شود.
 
اما نوع سوم مرگ طبيعي مربوط به قلب مي شود .با گذشت سال ها قلب قدرت خود را از دست مي دهد و آنقدر ضعيف مي شود تا از كار مي افتد چنين مرگي معمولا شب .هنگام خواب روي مي دهد. در چنيني وضعيتي در خواب ميميرد.
 
همه اينها انواع مرگ طبيعي هستند و مطلوبند. اما بهترين نوع مرگ زماني است كه فرد ذهن
خود را بر خدا متمركز كرده.قلبش لبريز از عشقي مقدس باشد و نام خدا را بر لب داشته باشد.
  
 
سوال سوم:
 
3-مرگ كساني كه به طور ناگهاني و در اثر تصادف مي ميرند چگونه است؟
 
 وقتي كسي در اثر تصادف مي ميرد.روح او ناگهان از جسم جدا مي شود.زيرا مرگ سريع اتفاق افتاده است.گاهي روح ممكن است تشخيص ندهد كه از جسم فيزيكي جدا شده است.در دنياي اختري چنانچه گفته شد گروه هاي نجات وجود دارند.برخي از اين گروه ها وظيفه دارند چنين روح هايي را كه به طور ناگهاني از جسم جدا ميشوند .همراهي كنند. اين نگهبانان مانند شاهين در آسمان عالم اختري در پروازند و منتظر روح هاي تازه واردي هستند كه نيازمند كمك و راهنمايي مي باشند.گروههاي نجات با مشاهده اين روح ها بلافاصله به كمك آنها مي شتابد تا بتوانند با شرايط جديد انطباق يابند. 
 
اگر فردي در اثر تصادف مرده است.هنگام زندگي در زمين شخصيت نيكي داشته و زندگي اش
را وقف كمك به همنوعانش كرده باشد.بلافاصله در خوابي عميق فرو مي رود و بعد متناسب با
فركانس امواج شخصيتش در طبقات بالاتر عالم اختري يا در بهشت بيدار مي شود
در پاره اي از تصادفات ديده ايم كه فرد بعد از تصادف به مدت چند روز در حالت كما فرو مي  
رود و بعد مي ميرد. در چنين مواردي مي توان در كنار بيمار دعا خواند و در صورت امكان
متون كتب مقدس و اعتقادي وي را با صداي بلند قرائت كرد(قرآن مجيد و..) و به روح او كمك
 نمود تا جسم را ترك كند يا به آن باز گردد .حتي اگر فرد مصدوم كاملا" بي هوش باشد نتواند
 دعاهاي شما را بشنود .دعا كار خود را خواهد كرد. خواه مصدوم آن را بشنود يا نه.
 
به ما تعليم داده شده است كه انسان بايد پيش از مرگ جسم فيزيكي به بلوغ و كمال دروني برسد. جسم.وسيله اي براي تكامل روح ما است.بايد بكوشيم آن را پاك و قوي نگه داريم و با هر نفس خدا را ستايش كنيم.نامش را بخوانيم و جسم خود را در راه خدمت خدا و بندگان دردمند او بكار گيريم.