تعلیمات دون خوان
رفتارهای ما بر اساس شناختی هست که از دنیا به ما داده اند . برای تغییر افراد باید آن شناخت را تغییر داد
باصطلاح دون خوان باید دنیا را برایشان متوقف کرد . دنیایی که برایشان ساخته اند و پیوسته درآن دنیا زندگی میکنند . درد میتواند کمک موثری باشد در تغییر این شناخت . هر قدر دردناکتر تغییر بیشتر حاصل میشود .
دون خوان تاكيد مي كرد كه براي ” ديدن “ بايد الزاما ” دنيا را متوقف كرد “ . ” متوقف كردن دنيا “ كاملا مبين آن حالاتي از آگاهي است كه طي آن واقعيت زندگي روزمره تعديل مي شود ، به اين دليل كه جريان تعبيرات دائمي ما ، توسط شرايطي بيگانه با آن جريان دائمي ، ناگهان قطع مي شود
بعقيده دون خوان شرط اوليه ” متوقف كردن دنيا “ اين بود كه شخص خود را مجاب كند . يعني فرد بايد توصيف جديد را كاملا بياموزد و آنرا با توصيف قبلي مقابله كند تا موفق شود در اطمينان متعصبانه اش نسبت به واقعيت شكافي ايجاد كند .
وقتي ” دنيا متوقف شد “ مرحله بعدي يعني مرحله ” ديدن “ فرا مي رسد . دیگه بهتر میتونی دنیا رو ببینی وقتی که تعصبات فکری قبلی رو کنار بگذاری .
تاريخچه شخصي و نابود کردن آن
يک از مواردي که دون خوان پافشاري بسياري بر آن دارد، محو کردن "تاريخچه شخصي" است.
در خصوص تاريخچه شخصي سخن بسيار است اما ميتوان آن را اين گونه خلاصه کرد:
تاريخچه شخصي مجموعه اي است از خاطرات و رفتارهاي ما که باعث ميشود ديگران از ما تصوري در ذهن خود داشته باشند.همينطور هم خود ما از خودمان در ذهنمان تصوري از خويش داريم که آن هم جزو تاريخچه شخصي ما محسوب ميشود
اما ببينيم چرا اين تاريخچه شخصي نامطلوب است و بهتر است آن را محو کنيم؟
اين تاريخچه شخصي محدوديت هاي بسياري براي ما ايجاد ميکند. مارا وادار ميکند تا مطابق ميل ديگران زندگي کنيم و مدام به گونه اي رفتار کنيم که تصورات ديگران در خصوص ما همچنان پابرجا بماند.
بنا بر گفته دون خوان :
پدرت تو را با تمام خصوصياتت مي شناسد و از تو تصوري قاطع دارد . او مي داند تو كه هستي و چه مي كني و هيچ چيز در دنيا نخواهد توانست تصوري را كه او از تو دارد تغيير دهد .
بعلاوه همه كساني كه ترا مي شناسند تصوري از تو در ذهن خود دارند و تو نيز همواره مي كوشي كه با اعمالي كه انجام مي دهي اين تصور را تائيد كني .
سپس با لحن تاثر آوري پرسيد : ملتفت نيستي ؟ تو مجبوري دائما تاريخچه شخصي خودت را تجديد كني و به همين منظور هر چه انجام مي دهي براي والدينت ، نزديكان و دوستانت تعريف مي كني .
اما اگر تاريخچه شخصي نداشتي هيچ توضيحي لازم نبود به هيچكس بدهي . ديگران نه از اعمال تو ناراحت مي شدند و نه عصباني و بخصوص هيچكس نمي توانست روي تو اعمال نظر كند .
در حقيقت ما با داشتن تاريخچه شخصي به مردم حق ميدهيم که در مورد ما به گونه اي خاص فکر و قضاوت کنند. تصوري که به هر شکلي در ذهن آنها جاي بگيرد ما ناچار به پذيرفتن و زندگي کردن بر مبناي آن هستيم.
يادم نيست اين حرف از چه کسي است اما سخني بسيار سره گفته است که : انسان خود را در آيينه ديگر مردمان ميبيند
چند بار در زندگي شما پيش آمده که بخواهيد فرياد بزنيد : بابا من تنبل نيستم! من ولخرج نيستم!
اما نميتوانيد ، چرا که ديگران چنين تصوري از شما در ذهن خود دارند.
کاستاندا : ولي اين ابلهانه است . چرا مردم نبايد مرا بشناسند ؟ اين كار چه ايرادي دارد ؟
دون خوان: ايرادش اين است كه به محض اينكه تو را شناختند براي آنها موجود معلومي مي شوي و آن وقت ديگر هرگز نمي تواني مسير فكرشان را تغيير دهي . من شخصا واپسين آزادي ناشناس ماندن را دوست دارم . مثلا هيچكس با اطمينان مرا نمي شناسد . آنطور كه مردم تو را مي شناسند .
دون خوان: اگر انسان تاريخچه شخصي نداشته باشد هيچ كدام از حرف هايش نمي تواند دروغ محسوب شود . مشكل تو اين است كه مي خواهي همه چيز را براي همه توضيح بدهي ولي در عين حال هم مي خواهي تازگي و بدعت آنچه را مي كني حفظ نمائي . خوب به محض اينكه راجع به كارهايت توضيح مي دهي ديگر نمي تواني شور و شوق لازم براي ادامه آنها را حفظ كني و آن وقت دروغ مي گوئي .
عرفان و انسان شناسي در آثار کارلوس کاستاندا
کارلوس کاستاندا ، مردم شناس آمريکايي است که براي انجام رساله دکتراي مردم شناسي خود ، به مکزيک سفر مي کند . وي در آنجا به دنبال کسب اطلاعاتي درباره گياهان روانگرداني بود که توسط سرخپوستان آن منطقه استعمال مي گرديد . در مکزيک يا پيرمرد سرخپوستي آشنا مي شود که اطلاعاتي درباره اين گياهان دارد . اين پيرمرد به تدريج کاستاندا را با مکتبي عرفاني به نام ناواليسم آشنا مي کند و به طور شگفت انگيزي جريان زندگي کاستاندا را تغيير مي دهد . مجموعه کتابهاي کاستاندا و از جمله جلد اول آنها که در واقع رساله دکتراي وي نيز محسوب مي شود ، شرح سلوک کاستاندا در اين مکتب عرفاني است .
گزيده سخن هايي از دون خوان
اين مجموعه نقل قولهاي بويژه منتخب از هشت کتاب نخست گرد آوري شده است که من درباره دنياي شمنان مکزيک کهن نوشته ام. نقل قولها مستقيماً از توضيحاتي برداشت شده که آموزگار و مربي من، دون خوان ماتوس، شمن سرخپوست ياکي و اهل مکزيک به من به عنوان مردمشناس داده است. او به مکتب شمناني تعلق داشت که در زمانهاي قديم در مکزيک مي زيستند.
دون خوان ماتوس با مؤثرترين شيوه اي که مي توانست از عهده برآيد، مرا به دنياي خويش راهبر گشت که طبيعتاً دنياي آن شمنان عهد عتيق؛ دوره باستان بود. به هر حال دون خوان در وضع و مقامي کليدي بود. او درباره وجود قلمرو ديگري از واقعيت مي دانست، قلمروي که توهم نبود و ثمر طغيان خيال پردازي هم نبود. براي دون خوان و بقيه شمنان همراهش ( که پانزده نفر بودند ) دنياي شمنان عهد عتيق به همان اندازه واقعي و عملي بود که هر چيز ديگري مي توانست باشد.
متوجه شدم که نقل قولها به خودي خود سرشار از نيرويي خارق العاده اند. آنها رشته اي نهاني از افکاري را بر ملا مي ساختند که قبلا هرگز برايم آشکار نشده بود.
تا هنگامي که تو معتقد باشي مهم ترين چيز عالم هستي، هرگز نخواهي توانست دنياي اطراف خودت را واقعا دريابي ٬ مانند اسبي خواهي بود با چشم بند! فقط خودت را خواهي ديد. جدا از همه چيز عالم . . .
تو خودت را جدي ميگيري ٬ تو در خيال خودت وحشتناک مهمي ، تو آن قدر مهمي که به خودت اجازه ميدهي وقتي اوضاع خلاف ميل توست بگذاري و بروي. شايد گمان ميکني اين نشانه يک شخصيت قوي است!
نه، اين مسخره است ٬ تو ضعيفي. تو خود پرستي
خود بزرگ بيني بزرگترين دشمن ماست .
فكرش را بكن ، چيزي كه ما را ضعيف مي كند ، احساس رنجش نسبت به كردار و سوء كردار همنوعان ماست ٬ خود بزرگ بيني ما سبب مي شود كه بيشتر ايام زندگيمان از كسي رنجيده باشيم
جهان چنين و چنان نيست
هرگاه از به خود گفتن اين نکته که "جهان چنين و چنان است" باز ايستيم ، جهان نيز از "چنين و چنان بودن" باز خواهد ايستاد
از کتاب حقيقتي ديگر
تفاوت اساسي سالک مبارز و انسان معمولي
تفاوت اساسى بين سالك مبارز و انسان معمولى در اين است كه سالك مبارز همه چيز را به عنوان مبارزه طلبى قبول مي كند، در حالي كه انسان معمولى همه چيز را به عنوان بركت يا نفرين به شمار مي آورد.
جريانهاي آشفته ذهني
آنچه مانع از بالا رفتن خواسته (قصد) و انتقال آن به نواحي بالاي روح كه بسيار خلاق است، ميشود جريانهاي آشفته ذهني است. اين جريان آشفته به مانند ديواري آتشين است كه ميان درخواست كننده و پاسخ دهنده كه همان روح خلاقه است حائل ميشود و اجازه عبور خواسته ها را نميدهد.
براي تحقق خواسته ها، ميبايست هر طور كه شده آنها را به نواحي خلاق روح برسانيم و به هر شكل ممكن از خطر ديوار آتش عبور دهيم.
تمركز ميتواند حفرهاي را دروسط اين ديوار آتش به وجود آورد كه امكان عبور خواسته از ميان اين حفره وجود دارد.
تمرين كردن مانند آن است كه بخواهيم خواسته خود را از رگه هايي كه خالي از آتش اما در ميان ديوار آتش است، عبور دهيم. چنين روندي مثل آزمون-خطاست و تضميني براي موفقيت وجود ندارد. بنابراين در روش تمرين بايد آنقدر سعي كنيم تا بالاخره موفق شويم و بتوانيم خواسته را از اندك فضاهاي خالي، از ميان آتش، به بالا بفرستيم.
در شرايط هماهنگ عمل كردن وقتي است كه ميتوانيم خواسته را از فضاهاي خالي در ميان ديوار آتش عبور دهيم يا آنكه از شدت آتش كم شده و حفره هايي در آن باز شده و ساير احتمالات مشابه. بنابراين در شرايط هماهنگي ارتعاشي، قصد ما بالا ميرود و قطعاً تحقق مييابد.
انتقال خواسته با پشتيباني سكوت دروني به وضعيتي ميماند كه ديوار آتش محو شده و خطري وجود ندارد بنابراين انتقال قصد به نواحي بالا به آساني صورت ميگيرد.
استفاده از واسطه هاي روحي به اين ميماند كه موجوداتي هستند كه در عبور از آتش مهارت دارند و بيآنكه بسوزند ميتوانند از ميان ديوار آتشين عبور كنند. اگر خواست خود را به اين موجودات منتقل كرده و آنها را وسيله قرار دهيم آنها مي توانند از ديوار آتشين بگذرند و خواسته را بالا ببرند. زيرا رفت و آمد از ميان چينن حائل هايي از كارهاي معمول آنهاست.
در اين مثال توكل وضعيتي است كه در آن، خواسته مجوز عبور ميگيرد. به فرض روي خواسته مهر ميخورد. مهر پادشاه و چون همه و من جمله آتش از پادشاه تبعيت ميكنند بنابراين كسي با محموله هاي پادشاه كاري ندارد. در توكل و دعاي واقعي چون طرف قرارداد پادشاه بالا و پايين است كسي به خود جرأت نميدهد كه مانع از عبور شود بلكه هر كجا مهر پادشاه را ببينند فوراً درها را ميگشايند و تعظيم ميكنند.
در حالت بارش موضوع با ساير وضعيتها متفاوت است. اين حالت مثل باران است. باراني مقدس كه نه فقط آتش را خاموش ميكند بلكه اگر بر خواسته ما بريزد آنرا بارور كرده و به تحقق ميرساند. وضعيتهاي ديگر از پايين به بالا رفتن است و اين، از بالا به پايين آمدن. در بارش، روح خالق خود به پايين ميآيد و به خلق خواسته ما دست ميزند.
...
موضوع ديگر روشهاي بالا فرستادن خواسته است. پرتاب كردن آن به بالا، مانند بالن فرستادن ، مثل موشك و با استفاده از موتور، مجهز كردن آن به نيروي ضد جاذبه، و روشهاي ديگر.
هريك از اين روشها ميتواند تمثيلي باشد از روش هايي كه براي انتقال قصد به سطوح بالا و جود دارد كه در فرصت ديگر قابل باز كردن است.
از کتاب چرخ زمان
منبع :www.fdigarsoo.memebot.com
عرفان و انسان شناسي در آثار کارلوس کاستاندا
نويسنده : رضا خسروي