تعلیمات دون خوان

 

 

رفتارهای ما بر اساس شناختی هست که از دنیا به ما داده اند . برای تغییر افراد باید آن شناخت را تغییر داد

باصطلاح دون خوان باید دنیا را برایشان متوقف کرد . دنیایی که برایشان ساخته اند و پیوسته درآن دنیا زندگی میکنند . درد میتواند کمک موثری باشد در تغییر این شناخت . هر قدر دردناکتر تغییر بیشتر حاصل میشود .

دون خوان تاكيد مي كرد كه براي ” ديدن “‌ بايد الزاما ” دنيا را متوقف كرد “ . ” متوقف كردن دنيا “ كاملا مبين آن حالاتي از آگاهي است كه طي آن واقعيت زندگي روزمره تعديل مي شود ، به اين دليل كه جريان تعبيرات دائمي ما ، ‌توسط شرايطي بيگانه با آن جريان دائمي ،‌ ناگهان قطع مي شود 

 بعقيده دون خوان شرط اوليه ” متوقف كردن دنيا “ اين بود كه شخص خود را مجاب كند . يعني فرد بايد توصيف جديد را كاملا بياموزد و آنرا با توصيف قبلي مقابله كند تا موفق شود در اطمينان متعصبانه اش نسبت به واقعيت شكافي ايجاد كند .

 

وقتي ” دنيا متوقف شد “ مرحله بعدي يعني مرحله ” ديدن “ ‌فرا مي رسد . دیگه بهتر میتونی دنیا رو ببینی وقتی که تعصبات فکری قبلی رو کنار بگذاری .

 

 

تاريخچه شخصي و نابود کردن آن

 

يک از مواردي که دون خوان پافشاري بسياري بر آن دارد، محو کردن "تاريخچه شخصي" است.

 

در خصوص تاريخچه شخصي سخن بسيار است اما ميتوان آن را اين گونه خلاصه کرد:

 

تاريخچه شخصي مجموعه اي است از خاطرات و رفتارهاي ما که باعث ميشود ديگران از ما تصوري در ذهن خود داشته باشند.همينطور هم خود ما از خودمان در ذهنمان تصوري از خويش داريم که آن هم جزو تاريخچه شخصي ما محسوب ميشود

 

 

اما ببينيم چرا اين تاريخچه شخصي نامطلوب است و بهتر است آن را محو کنيم؟

 

اين تاريخچه شخصي محدوديت هاي بسياري براي ما ايجاد ميکند. مارا وادار ميکند تا مطابق ميل ديگران زندگي کنيم و مدام به گونه اي رفتار کنيم که تصورات ديگران در خصوص ما همچنان پابرجا بماند.

 

 

بنا  بر گفته دون خوان :

 

پدرت تو را با تمام خصوصياتت مي شناسد و از تو تصوري قاطع دارد . او مي داند تو كه هستي و چه مي كني و هيچ چيز در دنيا نخواهد توانست تصوري را كه او از تو دارد تغيير دهد .

 

بعلاوه همه كساني كه ترا مي شناسند تصوري از تو در ذهن خود دارند و تو نيز همواره مي كوشي كه با اعمالي كه انجام مي دهي اين تصور را تائيد كني .

 

 سپس با لحن تاثر آوري پرسيد : ملتفت نيستي ؟ تو مجبوري دائما تاريخچه شخصي خودت را تجديد كني و به همين منظور هر چه انجام مي دهي براي والدينت ، نزديكان و دوستانت تعريف مي كني .

 

 اما اگر تاريخچه شخصي نداشتي هيچ توضيحي لازم نبود به هيچكس بدهي . ديگران نه از اعمال تو ناراحت مي شدند و نه عصباني و بخصوص هيچكس نمي توانست روي تو اعمال نظر كند . 

 

در حقيقت ما با داشتن تاريخچه شخصي به مردم حق ميدهيم که در مورد ما به گونه اي خاص فکر و قضاوت کنند. تصوري که به هر شکلي در ذهن آنها جاي بگيرد ما ناچار به پذيرفتن و زندگي کردن بر مبناي آن هستيم.

يادم نيست اين حرف از چه کسي است اما سخني بسيار سره گفته است که : انسان خود را در آيينه ديگر مردمان ميبيند

 

چند بار در زندگي شما پيش آمده که بخواهيد فرياد بزنيد : بابا من تنبل نيستم! من ولخرج نيستم! 

 

اما نميتوانيد ، چرا که ديگران چنين تصوري از شما در ذهن خود دارند.

 

 کاستاندا : ولي اين ابلهانه است . چرا مردم نبايد مرا بشناسند ؟‌ اين كار چه ايرادي دارد ؟

 

دون خوان: ايرادش اين است كه به محض اينكه تو را شناختند براي آنها موجود معلومي مي شوي و آن وقت ديگر هرگز نمي تواني مسير فكرشان را تغيير دهي . من شخصا واپسين آزادي ناشناس ماندن را دوست دارم . مثلا هيچكس با اطمينان مرا نمي شناسد . آنطور كه مردم تو را مي شناسند .

 

دون خوان: اگر انسان تاريخچه شخصي نداشته باشد هيچ كدام از حرف هايش نمي تواند دروغ محسوب شود . مشكل تو اين است كه مي خواهي همه چيز را براي همه توضيح بدهي ولي در عين حال هم مي خواهي تازگي و بدعت آنچه را مي كني حفظ نمائي . خوب به محض اينكه راجع به كارهايت توضيح مي دهي ديگر نمي تواني شور و شوق لازم براي ادامه آنها را حفظ كني و آن وقت دروغ مي گوئي .

 

عرفان و انسان شناسي در آثار کارلوس کاستاندا 

کارلوس کاستاندا ، مردم شناس آمريکايي است که براي انجام رساله دکتراي مردم شناسي خود ، به مکزيک سفر مي کند . وي در آنجا به دنبال کسب اطلاعاتي درباره گياهان روانگرداني بود که توسط سرخپوستان آن منطقه استعمال مي گرديد . در مکزيک يا پيرمرد سرخپوستي آشنا مي شود که اطلاعاتي درباره اين گياهان دارد . اين پيرمرد به تدريج کاستاندا را با مکتبي عرفاني به نام ناواليسم آشنا مي کند و به طور شگفت انگيزي جريان زندگي کاستاندا را تغيير مي دهد . مجموعه کتابهاي کاستاندا  و از جمله جلد اول آنها که در واقع رساله دکتراي وي نيز محسوب مي شود ، شرح سلوک کاستاندا در اين مکتب عرفاني است .

 

گزيده سخن هايي از دون خوان

اين مجموعه نقل قولهاي بويژه منتخب از هشت کتاب نخست گرد آوري شده است که من درباره دنياي شمنان مکزيک کهن نوشته ام. نقل قولها مستقيماً از توضيحاتي برداشت شده که آموزگار و مربي من، دون خوان ماتوس، شمن سرخپوست ياکي و اهل مکزيک به من به عنوان مردمشناس داده است. او به مکتب شمناني تعلق داشت که در زمانهاي قديم در مکزيک مي زيستند.

 

دون خوان ماتوس با مؤثرترين شيوه اي که مي توانست از عهده برآيد، مرا به دنياي خويش راهبر گشت که طبيعتاً دنياي آن شمنان عهد عتيق؛ دوره باستان بود. به هر حال دون خوان در وضع و مقامي کليدي بود. او درباره وجود قلمرو ديگري از واقعيت مي دانست، قلمروي که توهم نبود و ثمر طغيان خيال پردازي هم نبود. براي دون خوان و بقيه شمنان همراهش ( که پانزده نفر بودند ) دنياي شمنان عهد عتيق به همان اندازه واقعي و عملي بود که هر چيز ديگري مي توانست باشد.

 

 

متوجه شدم که نقل قولها به خودي خود سرشار از نيرويي خارق العاده اند. آنها رشته اي نهاني از افکاري را بر ملا مي ساختند که قبلا هرگز برايم آشکار نشده بود. 

 

تا هنگامي که تو معتقد باشي مهم ترين چيز عالم هستي، هرگز نخواهي توانست دنياي اطراف خودت را واقعا دريابي ٬ مانند اسبي خواهي بود با چشم بند! فقط خودت را خواهي ديد. جدا از همه چيز عالم . . .

 

 

تو خودت را جدي ميگيري ٬ تو در خيال خودت وحشتناک مهمي ،  تو آن قدر مهمي که به خودت اجازه ميدهي وقتي اوضاع خلاف ميل توست بگذاري و بروي. شايد گمان ميکني اين نشانه يک شخصيت قوي است!

 

نه، اين مسخره است ٬ تو ضعيفي. تو خود پرستي

 

خود بزرگ بيني بزرگترين دشمن ماست .

فكرش را بكن ،‌ چيزي كه ما را ضعيف مي كند ، احساس رنجش نسبت به كردار و سوء كردار همنوعان ماست ٬ خود بزرگ بيني ما سبب مي شود كه بيشتر ايام زندگيمان از كسي رنجيده باشيم 

 

 

جهان چنين و چنان نيست

 

هرگاه از به خود گفتن اين نکته که "جهان چنين و چنان است" باز ايستيم ، جهان نيز از "چنين و چنان بودن" باز خواهد ايستاد

 

از کتاب حقيقتي ديگر

 

تفاوت اساسي سالک مبارز و انسان معمولي

 

تفاوت اساسى بين سالك مبارز و انسان معمولى در اين است كه سالك مبارز همه چيز را به عنوان مبارزه طلبى قبول مي كند، در حالي كه انسان معمولى همه چيز را به عنوان بركت يا نفرين به شمار مي آورد.

 

 

جريانهاي آشفته ذهني

آنچه مانع از بالا رفتن خواسته (قصد) و انتقال آن به نواحي بالاي روح كه بسيار خلاق است، ميشود جريانهاي آشفته ذهني است. اين جريان آشفته به مانند ديواري آتشين است كه ميان درخواست كننده و پاسخ دهنده كه همان روح خلاقه است حائل ميشود و اجازه عبور خواسته ها را نميدهد.
براي تحقق خواسته ها، ميبايست هر طور كه شده آنها را به نواحي خلاق روح برسانيم و به هر شكل ممكن از خطر ديوار آتش عبور دهيم.
تمركز ميتواند حفرهاي را دروسط اين ديوار آتش به وجود آورد كه امكان عبور خواسته از ميان اين حفره وجود دارد.
تمرين كردن مانند آن است كه بخواهيم خواسته خود را از رگه هايي كه خالي از آتش اما در ميان ديوار آتش است، عبور دهيم. چنين روندي مثل آزمون-خطاست و تضميني براي موفقيت وجود ندارد. بنابراين در روش تمرين بايد آنقدر سعي كنيم تا بالاخره موفق شويم و بتوانيم خواسته را از اندك فضاهاي خالي، از ميان آتش، به بالا بفرستيم.
در شرايط هماهنگ عمل كردن وقتي است كه ميتوانيم خواسته را از فضاهاي خالي در ميان ديوار آتش عبور دهيم يا آنكه از شدت آتش كم شده و حفره هايي در آن باز شده و ساير احتمالات مشابه. بنابراين در شرايط هماهنگي ارتعاشي، قصد ما بالا ميرود و قطعاً تحقق مييابد.
انتقال خواسته با پشتيباني سكوت دروني به وضعيتي ميماند كه ديوار آتش محو شده و خطري وجود ندارد بنابراين انتقال قصد به نواحي بالا به آساني صورت ميگيرد.
استفاده از واسطه هاي روحي به اين ميماند كه موجوداتي هستند كه در عبور از آتش مهارت دارند و بيآنكه بسوزند ميتوانند از ميان ديوار آتشين عبور كنند. اگر خواست خود را به اين موجودات منتقل كرده و آنها را وسيله قرار دهيم آنها مي توانند از ديوار آتشين بگذرند و خواسته را بالا ببرند. زيرا رفت و آمد از ميان چينن حائل هايي از كارهاي معمول آنهاست.
در اين مثال توكل وضعيتي است كه در آن، خواسته مجوز عبور ميگيرد. به فرض روي خواسته مهر ميخورد. مهر پادشاه و چون همه و من جمله آتش از پادشاه تبعيت ميكنند بنابراين كسي با محموله هاي پادشاه كاري ندارد. در توكل و دعاي واقعي چون طرف قرارداد پادشاه بالا و پايين است كسي به خود جرأت نميدهد كه مانع از عبور شود بلكه هر كجا مهر پادشاه را ببينند فوراً درها را ميگشايند و تعظيم ميكنند.
در حالت بارش موضوع با ساير وضعيتها متفاوت است. اين حالت مثل باران است. باراني مقدس كه نه فقط آتش را خاموش ميكند بلكه اگر بر خواسته ما بريزد آنرا بارور كرده و به تحقق ميرساند. وضعيتهاي ديگر از پايين به بالا رفتن است و اين، از بالا به پايين آمدن. در بارش، روح خالق خود به پايين ميآيد و به خلق خواسته ما دست ميزند.

...
موضوع ديگر روشهاي بالا فرستادن خواسته است. پرتاب كردن آن به بالا، مانند بالن فرستادن ، مثل موشك و با استفاده از موتور، مجهز كردن آن به نيروي ضد جاذبه، و روشهاي ديگر.

هريك از اين روشها ميتواند تمثيلي باشد از روش هايي كه براي انتقال قصد به سطوح بالا و جود دارد كه در فرصت ديگر قابل باز كردن است.

 

 

از کتاب چرخ زمان

منبع :www.fdigarsoo.memebot.com

عرفان و انسان شناسي در آثار کارلوس کاستاندا 

نويسنده : رضا خسروي

 

 

برون فکنی روح

 
 
يكي از دلايل بسيار محكم علمي و تجربي بر اثبات اصل وجود روح و تجردو مادي نبودن آن خلع روح از بدن است كه در اصطلاح علمي به آن((برون فكني روح)يا برون افكني روح ميگوبند كه گاهي به پرواز روح يا سفر روحي تعبير ميشود .
 
 اين مساله همچنين ثابت ميكند انسان علاوه بر مادي فيزيكي داراي بدن مثالي يا بدن اثيري نيز هست كه روح به هنگام جدايي از جسم در آن قرار ميگيرد
 
 طرح روحي يا برون فكني روح پديده اي است كه شخص مي تواند با اراده به وسيله عوامل ديگر و يا بدون هيچ عاملي روح خود و بلكه روح ديگران را ازجسم فيزيكي خارج نمايد.
 
علت اينكه در تعريف قيد (با اراده) يا (بدون اراده)آمده آن است كه برون فكني روح دو نوع است و اين دو نوع با هم متفاوت است يكي ((برون فكني ارادي))كه هيچ عامل ديگري در آن دخيل نيست وشخص ميتواند با اراده هود آن را انجام دهد.
 
ديگري ((برون فكني غير ارادي))كه در اثر عوامل ديگر مانند بيهوشي و خواب مغناطيسي مديوم به طور ناخودآگاه صورت ميگيرد و به طور غالب فرد ار جدايي روح از بدنش آگاهي ندارد و ممكن است بعد از آن متوجه گردد.
 
 از اين رو برون فكني روح ميتواند به طرق گوناگون و در زمان هاي مختلف صورت گيرد:
 
1-در بيداري همراه با اختيار كه اين كار فقط توسط افراد بزرگ و عارف و متخصص قابل انجام مي باشد البته همه متيوانند انجام بدهند اما بايد قدرت روحي مناسبي نيز داشته باشند.
 
به اين قسم برون فكني ارادي ميگويند.
 
 
2-در بيداري ولي بدون اراده و اختيار بلكه با عوامل ديگر صورت ميگيرد يعني يا خود به خود خلع روح صورت ميگيرد و يا ديگري اين عمل را در او انجام ميدهد(برون فكني غير ارادي)
 
 
3-در مواقع خواب البته هر خوابي برون فكني نيست بلكه پيش از آن تصميم بر برون فكني لازم است(خروج غير ارادي يا برون فكني ارادي)
 
 
4--به هنگام بيهوشي مغناطيسي يا خواب مصنوعي-هيپنوتيزم (خروج غير ارادي)
 
 
5-به هنگام بيهوشي مديوم در ارتباط روحي(غير ارادي)
 
 
6-به هنگام بيهوشي جراحي(غير ارادي و غير طبيعي)
 
 
7-به هنگام بيهوشي از طريق داروهاي مخدر و بيهوش كننده (برون فكني غير ارادي)
 
 
 
علل برون فكني روح:
 
درباره اينكه برون فكني روح در افراد چه عواملي داردو چگونه اين حالت غير ارادي و خلع روح به وجود مياد عواملي را ميتوان ذكر كرد:
 
1-تمرين و رياضت زياد براي انجام اين كار كه با تمايل و تصميم وتلقين زياد همراه باشد.البته برون فكني ارادي روح يك موهبت الهي است كه خداي متعال به انسان هاي عارف و بندگان سالك خود عطا ميكند و اين مقام جز از طريق تزكيه نفس و طهارت باطن و بندگي حق تعالي بدست نمي آيد.
 
2-ازدياد فشار زندگي
 
3-اضطراب و ترس شديد مثل سقوط از بلندي
 
4-بروز زخم هاي شديد.
 
5-رنج هاي طولاني يا محروميت هاي مستمر
 
6-در مواقع اختناق . خفگي شديد و كامل
 
منتها بعضي از اين عوامل را از اسباب نادر برون فكني روح ميشمارند مثل:مرض و درد شديد.
 
علماي روحي ميگويند((همان طوري كه ميان مردم كساني هستند كه به خواب با بدن مادي خود راه ميروند همين طور هم اشخاصي پيدا مي شوند كه درهنگام خواب با جسد اثيري(يا بدن روحي)خود راه مي روند ما به اين كار((حركت جسم كوكبي در خواب))ميگوييم اين حالت نوعي از برون فكني روح مي باشد.
 
نكته قابل توجه اينكه علماي روحي براي برون فكني روح-در صورتي كه از روي اسلوب علمي نباشد-ضررهاي جسمي و روحي بيان كرده اند كه حتي ميتواند به مرگ طرف منجر گردد.يعني ممكن است تارها و ريسمان هاي اثيري كه بين جسم مادي و جسد اثيري (روحي)بر قرار است.به هنگام خروج پاره گردد و علاوه بر آن اختلال در قلب و مخ و فكر و درك طرف به وجود مي آورد.
 
با اين حال محققان روحي برون فكني روح را امري لذت بخش براي روح مي دانند به حدي كه ديگر خواهان بازگشتن به داخل جسم فيزيكي خود نيست چون رهايي از جسم مادي و قدم گذاشتن به عالم ارواح از هر جهت لذت بخش تر از لذت مادي است.
 

 

 

تخلیه روح

 
 
شما همانطوري كه وقتي هوا بسيار گرم است و لباس ضخيم ناراحتتان كرده 
و نميتوانيد با وجود آن استراحت كنيد و يا فعاليتهاي سريعتان ادامه دهيد 
آنوقت لباسها را از تن مي كنيد و مشغول كارها و يا استراحت مي گرديد.
همچنين اگر شما خودتان را شناخته باشيد و بدانيد كه شما همان روح هستيد 
و بدن براي شما بمنزله لباسي است كه در برداريد وقتي مي خواهيد كارهاي فوق العاده مهمي كه
يا بايد سريع انجام شود و يا بنوعي بدن مزاحمت براي آن كارها دارد
بايد بتوانيد خود را از بدنتان بيرون بياوريد و آن كار را انجام دهيد.
مثلا اگر عمل جراحي ميخواهيد بكنيد چرا قبل از آنكه شما را بيهوش كنند 
و بدنتان را مثل لباس اجبارا" از تنتان بكنند خودتان باختيار خودتان بدنتان را ترك نمي كنيد 
و از مضرات داروهاي بيهوش كننده خود را حفظ نمي نمائيد.
يكي از علماء مشهد كه ار شاگردان مرحوم آيه الله ميرزاي اصفهاني بود چند مرتبه احتياج بعمل جراحي پيدا كرد.
ناظران عيني ميگفتند قبل از آنكه او را بيهوش كنند خودش روحش را تخليه كرد 
و بعد هم ميگفت من مي ديدم چگونه مرا جراحي مي كردند.
آن عالم بزرگ فعلا از دنيا رفته است.خدا رحمتش كند.
يكي از علماء مشهد كه خدا رحمتش كند داراي هنر تخليه روح بود 
او باختيار خودش بهر كجا كه مي خواست و با بدن براي او ممكن نبود كه برود 
تخليه روح ميكرد و مي رفت.يك روز يك استاد سلوك از او سؤال كرد كه 
تخليه روح براي شما ناراحتي ندارد؟ فرمود:نه همانگونه كه شما ميخوابيد 
و رفع خستگي مي كنيد من هم تخليه روح ميكنم و رفع خستگي مي نمايم
با اين تفاوت كه شما وقتي خسته مي شويد و مي خوابيد نمي فهميد كه 
چه وقت خوابتان برده و بعد از آنكه خوابتان برد بكجا رفته ايد 
و چه ديده ايد و چه كرده ايد ولي من اينها را مي فهمم و در اختيار دارم.
يك روز همين عالم با فرد ديگري از علماء كه او هم اهل كار بود
در منزلي نشسته بودند بنا گذاشتند كه روحشان را تخليه كنند و با يكديگر به كربلا بروند و حضرت امام حسين(ع)
را زيارت كنند.آنها متكائي زير سرشان گذاشتند و هر دو بخواب عميقي فرو رفتند 
و پس از يكساعت هر دو با هم بيدار شدند .آنها تمام آنچه را كه ديده بودند براي يكديگر نقل ميكردند.
مثلا يكي از آنها مي گفت:فلان عالم در حرم بود و در فلان محل از حرم نشسته بود و مشغول دعاء بود . 
ديگري هم كه او را ديده بود تصديق مي كرد.و مي گفت من هم مقداري در كنار او نشستم.
او فلان دعاء را از فلان كتاب ميخواند.استادي ميگفت:من جمعي از علماء مشهد را ميشناسم كه
يا تخليه روح ميدانند و يا تخليه روح بدون اختيار برايشان اتفاق افتاده است.
مرحوم شيخ علي السلام قدرت بر تخليه روح داشت 
و مكرر اتفاق مي افتاد كه روحش را تخليه ميكرد 
و از جائي كه ميخواست مطلع شود اطلاع حاصل مي نمود. 
و با ارواح علمائي كه از دنيا رفته بودند تماس ميگرفت.
 
------------------------------
 
موضوع : سفر روحي تخليه روح
 
يک زن جوان انگليسي بود که همراه شوهرش با کشتي آمريکا مي رفت.
او طي اين سفر دچار دريازدگي شديدي شد
به طوريکه مجبور شد تمام وقتش را در کابين کشتي 
و رختخواب بگذراند. در همين ايام مادرش که در شهر بود 
در مورد او دلشوره داشت.در آشپزخانه نشسته بود
و به سفر دخترش و ناراحتيهاي او فکر مي کرد که ناگهان احساس کرد
روحش از جسمش خارج شده روي اقيانوس پرواز درآمده است.
سپس چشمش به يک کشتي بزرگ اقيانوس پيما افتاد.وارد کشتي شد 
و اتاق دخترش  را پيدا کرد و داخل رفت و دست دخترش را گرفت
و نوازش کرد و گفت که بهتر است سر و رويش را 
با آب سرد بشويد تا حالش خوب شود.
و به روي عرشه کشتي برود و هواي آزاد دريا را استنشاق کند
دختر نيز حرف مادر را گوش کرد.مادر که خاطرش از جانب دختر خيالش راحت شده بود
احساس کرد دوباره پرواز کرده و از کشتي خارج شده است 
و به لندن بازگشته و بعد به خانه و آشپزخانه اش رفته و دوباره وارد جسمش شده است
چند روز بعد نامه اي از دخترش دريافت کرد که
تمام نکات اين ملاقات عجيب را برايش نوشته بود.
زمان:مکان وحتي جمله اي که مادر به دختر خود گفته بود عينا در نامه ذکرشده بود.
اين مادر وقتي ديد که همه چيز با واقعيت تطبيق مي کند
تازه فهميد که چيزي را که رويا و خيالبافي مي دانسته يک واقعيت بوده است.
با توجه به شواهد و ادعاهايي که در اين زمينه وجود دارد:
از هر 5 تا 10 نفر از مردم دنيا روح يک نفر در طول عمر اين سفر را 
که معمولا در زمان اضطراب و التهاب پيش مي آيد و گاهي نيز بدون دليل
خاصي انجام مي گيرد را انجام داده است.
 
زن با شوهرش تصميم گرفتند تغيير مکان بدهند.
زن فکر کرد که اگر بتواند خانه رويايي اش را پيدا کرده و به آنجا نقل مکان کنند
به همين دليل به لندن رفتند و خانه هاي مختلفي را ديدند
تا اينکه روزي به آگهي يک خانه خالي ارزان قيمت برخوردند.
اين زن بعد از بازديد خانه متوجه شد که تمام مشخصات اين خانه هماني است که
او در سفرهاي روحي اش ديده است 
و تمام سوراخ سمبه هاي خانه را بخوبي مي شناخت و با همه جا آشنا بود.
علت ارزاني خانه هم آن بود که شايع شده بود 
ارواح به اين خانه رفت و آمد مي کنند.
وقتي زن و شوهرصاحبخانه را براي انجام معامله ملاقات کردند
صاحبخانه به زن خيره شد و ناگهان فرياد کشيد شما هماني هستيد که دائم به اين خانه سر مي زديد 

 

 

برون فکنی روح

 
 
يكي از دلايل بسيار محكم علمي و تجربي بر اثبات اصل وجود روح و تجردو مادي نبودن آن خلع روح از بدن است كه در اصطلاح علمي به آن((برون فكني روح)يا برون افكني روح ميگوبند كه گاهي به پرواز روح يا سفر روحي تعبير ميشود .
 
 اين مساله همچنين ثابت ميكند انسان علاوه بر مادي فيزيكي داراي بدن مثالي يا بدن اثيري نيز هست كه روح به هنگام جدايي از جسم در آن قرار ميگيرد
 
 طرح روحي يا برون فكني روح پديده اي است كه شخص مي تواند با اراده به وسيله عوامل ديگر و يا بدون هيچ عاملي روح خود و بلكه روح ديگران را ازجسم فيزيكي خارج نمايد.
 
علت اينكه در تعريف قيد (با اراده) يا (بدون اراده)آمده آن است كه برون فكني روح دو نوع است و اين دو نوع با هم متفاوت است يكي ((برون فكني ارادي))كه هيچ عامل ديگري در آن دخيل نيست وشخص ميتواند با اراده هود آن را انجام دهد.
 
ديگري ((برون فكني غير ارادي))كه در اثر عوامل ديگر مانند بيهوشي و خواب مغناطيسي مديوم به طور ناخودآگاه صورت ميگيرد و به طور غالب فرد ار جدايي روح از بدنش آگاهي ندارد و ممكن است بعد از آن متوجه گردد.
 
 از اين رو برون فكني روح ميتواند به طرق گوناگون و در زمان هاي مختلف صورت گيرد:
 
1-در بيداري همراه با اختيار كه اين كار فقط توسط افراد بزرگ و عارف و متخصص قابل انجام مي باشد البته همه متيوانند انجام بدهند اما بايد قدرت روحي مناسبي نيز داشته باشند.
 
به اين قسم برون فكني ارادي ميگويند.
 
 
2-در بيداري ولي بدون اراده و اختيار بلكه با عوامل ديگر صورت ميگيرد يعني يا خود به خود خلع روح صورت ميگيرد و يا ديگري اين عمل را در او انجام ميدهد(برون فكني غير ارادي)
 
 
3-در مواقع خواب البته هر خوابي برون فكني نيست بلكه پيش از آن تصميم بر برون فكني لازم است(خروج غير ارادي يا برون فكني ارادي)
 
 
4--به هنگام بيهوشي مغناطيسي يا خواب مصنوعي-هيپنوتيزم (خروج غير ارادي)
 
 
5-به هنگام بيهوشي مديوم در ارتباط روحي(غير ارادي)
 
 
6-به هنگام بيهوشي جراحي(غير ارادي و غير طبيعي)
 
 
7-به هنگام بيهوشي از طريق داروهاي مخدر و بيهوش كننده (برون فكني غير ارادي)
 
 
 
علل برون فكني روح:
 
درباره اينكه برون فكني روح در افراد چه عواملي داردو چگونه اين حالت غير ارادي و خلع روح به وجود مياد عواملي را ميتوان ذكر كرد:
 
1-تمرين و رياضت زياد براي انجام اين كار كه با تمايل و تصميم وتلقين زياد همراه باشد.البته برون فكني ارادي روح يك موهبت الهي است كه خداي متعال به انسان هاي عارف و بندگان سالك خود عطا ميكند و اين مقام جز از طريق تزكيه نفس و طهارت باطن و بندگي حق تعالي بدست نمي آيد.
 
2-ازدياد فشار زندگي
 
3-اضطراب و ترس شديد مثل سقوط از بلندي
 
4-بروز زخم هاي شديد.
 
5-رنج هاي طولاني يا محروميت هاي مستمر
 
6-در مواقع اختناق . خفگي شديد و كامل
 
منتها بعضي از اين عوامل را از اسباب نادر برون فكني روح ميشمارند مثل:مرض و درد شديد.
 
علماي روحي ميگويند((همان طوري كه ميان مردم كساني هستند كه به خواب با بدن مادي خود راه ميروند همين طور هم اشخاصي پيدا مي شوند كه درهنگام خواب با جسد اثيري(يا بدن روحي)خود راه مي روند ما به اين كار((حركت جسم كوكبي در خواب))ميگوييم اين حالت نوعي از برون فكني روح مي باشد.
 
نكته قابل توجه اينكه علماي روحي براي برون فكني روح-در صورتي كه از روي اسلوب علمي نباشد-ضررهاي جسمي و روحي بيان كرده اند كه حتي ميتواند به مرگ طرف منجر گردد.يعني ممكن است تارها و ريسمان هاي اثيري كه بين جسم مادي و جسد اثيري (روحي)بر قرار است.به هنگام خروج پاره گردد و علاوه بر آن اختلال در قلب و مخ و فكر و درك طرف به وجود مي آورد.
 
با اين حال محققان روحي برون فكني روح را امري لذت بخش براي روح مي دانند به حدي كه ديگر خواهان بازگشتن به داخل جسم فيزيكي خود نيست چون رهايي از جسم مادي و قدم گذاشتن به عالم ارواح از هر جهت لذت بخش تر از لذت مادي است.
 

 

 

قصه عجیبی از تخلیه روح

 

 

يكي از مدرسين حوزه ي علميه ي قم كه بسيار با تقوي و با ورع است نقل ميكرد كه من روزي در اطاق منزل خودمان نشسته بودم كه ناگاه ديدم روحم از بدنم بيرون مي آيد و بالاخره به بالا رفتم و از سقف اطاق بدون هيچ مزاحمتي در فضاي بازي قرار گرفتم. 

ضمنا"باغي در قريه ي محل تولدم داشتم كه فوق العاده به آبياري آن بخصوص در فصل تابستان علاقه مند بودم زيرا گلها ودرختهاي خوبي داشت و ممكن بود با كوچكترين بي توجهي آنها خشك شوند و از بين بروند لذا روي همين علاقه تصميم گرفتم كه سري به آن باغ بزنم و از وضع آنجا مطلع شوم لذا در فاصله ي يك لحظه خود را به باغ رساندم.بعدازظهري بود.باغبان درگوشه ي باغ استراحت كرده بود ولي هنوز بخواب نرفته بود.من چند لحظه كنار باغ به تماشاي باغ ايستادم كه ناگاه ديدم باغبان از پشت سرم بمن ميگويد حاج آقا خوش آمديد. خوب معلوم بود كه باغبان بخواب رفته و اين روح او بود كه مرا مي ديد و بمن خوش آمد ميگفت.من از او پرسيدم باغ را آب داده اي؟گفت نه. امروز نوبت آب مال ما بوده و من منتظرم كه آب بيايد تا باغ را آب بدهم. گفتم:پس چرا تحقيق نمي كني كه آب براي چه نيامده است. بيا با هم برويم و از اين موضوع تحقيق كنيم.روح او با من حركت كرد ولي هنوز به رودخانه يعني محلي كه از آنجا آب بطرف باغ ما منشعب ميشود نرسيده بوديم كه اوبرگشت و وارد بدنش شد. يعني از خواب بيدار شد كه ظاهرا"همسرش او را صدا زده بود و او را بيدار نموده بود و من ميشنيدم كه به همسرش مي گفت:الان حاج آقا را درخواب مي ديدم ايشان از آنكه باغ را آب نداده ايم ناراحت بودند پس من به رودخانه مي روم تا ببينم چرا براي باغ آب نميفرستند. و چون تا محلي كه آب از رودخانه بطرف باغ ما منشعب مي شد حدود دوكيلومتر فاصله داشت و من چون سبك بودم خودم را به يك لحظه به آن محل رساندم ولي باغبان پس از نيم ساعت به آنجا رسيد. در اين مدت ديدم دو نفر بر سر آب دعوا ميكنند ولي آنها مرا نمي بينند. يكي از دو نفر با بيل به سر ديگري زد و او كشته شد. در ميان رودخانه كسي نبود لذا قاتل موفق به فرار شد ولي وقتي باغبان ما به محل حادثه رسيد و چند لحظه آن منظره را نگاهكرد خيلي متاثر شد و از ترس آنكه مبادا اين قتل را به او نسبت دهند فرار كرد ولي يكي از اهالي همان ده او را موقع فراركردن ديد و از آنچه مي ترسيد بسرش آمد. بلاخره او رفت به پاسگاه خبر داد كه من ديدم فلاني (يعني باغبان ما)آن مرد را كشته است. من در اين موقع ديدم با اين وضع نمي توانم براي باغبان كاري بکنم لذا فورا به قم برگشتم و با بدنم عزم مسافرت كردم و به قريه مان رفتم. اتفاقا"همان روز باغبان بيچاره را گرفته بودند و به اتهام قتل به شهر برده بودند و او را زنداني كرده بودند.من اول كاري كه كردم فرستادم پي آن قاتل اصلي. او هم بدون آنكه احتمال بدهد كه من از موضوع اطلاع دارم به منزل ما آمد.من او را در اطاق خلوتي خواستم و به او گفتم به اين نشانيها من ميدانم كه تو آن مرد را كشته اي و شرعا"چون عمدا"او را نكشته اي مي تواني با دادن ديه خودت را از اعدام نجات بدهي و من تا بتوانم كوشش خواهم كرد كه تو نه به زندان بروي و نه اعدام شوي ولي دو شرط دارد يكي آنكه هر چه زودتر خودت را معرفي كني تا آن بيچاره ي بيگناه زودتر آزاد شود و ديگر آنكه ديه ي قتل را بدهي و چون او ميدانست كه من قدرت اينكه او را از اعدام نجات بدهم دارم به دست و پاي من افتاد و گفت من اينكارها را خواهم كرد ولي بشرط آنكه شما هم به وعده هايتان عمل كنيد يعني نگذاريد مرا اعدام كنند من هم به او قول دادم و بحمدالله موفق هم شدم و او هم به وعده هايش عمل كرد و ماجرا خاتمه يافت